از سه چرخ ديگر ماشين، از هر کدام يک پيچ بازکن و اين لاستيک را با سه پيچ ببند و برو تا به تعميرگاه برسی.

آن مرد در ابتدا توجهی به اين حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد ديد راست می گويد و بهتر است همين کار را بکند. پس به راهنمايی او عمل کرد و لاستيک زاپاس را بست. هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن ديوانه کرد و گفت:

خيلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی ، پس چرا تو را توی تيمارستان انداخته اند ؟

ديوانه لبخندی زد و گفت:

- من اينجام چون ديوانه ام ، ولی احمق که نيستم !!!