بدون شرح
ناگهان چه زود دیر می شود بی آنکه بخواهی، بخواهی یا نخواهی هیچ رد پایی از تو بر روی کاشی های لاجوردی باقی نمی ماند و تو چه سهل و ساده پاک می شوی از ذهن، از دل، از دفتر خاطرات و این یعنی تلخ. می گویی من ولی هیچ کس صدایت را نمی شنود، می گویی تو، آنچه از "تو" برمی خیزد صدای شکوه است و گلایه. عمر دیدار کوتاه است و وصل مان چه زود می خواهد به فراقمان بیانجامد. هراسانم از اینکه آنگونه که باید نیاید و آنگونه که شاید اتفاق نیفتد لحظه ها چه زود گذشتند و چه دیر خواهند گذشت بعد این. می ترسی نخوانی آنچه را که باید می نوشت، می ترسی ننویسی آنچه را که باید می خواند و این یعنی خوب نیست حال روزگار. انچه فکر می کنی و آنچه پیش می آید فاصله ای است از راز تا فاش. تجربه ی واپسین شیرین بود تا یکی مانده به آخر. مرا دیدی و این یعنی بودن، قهقه سر دادن و سر بر روی شانه ی دریا گذاشتن. تجربه ی واپسین شیرین بود همانند دست در ارس شستن و تماشای گرداب کردن در هوای آفتابی سرزمین گل و لای چسبان.


با سلام