دیشب کلته مهمون خوابگاه ما بود و با هزار ذوق و شوق وسایلاشو واسه فردا یعنی امروز حاضر کرده بود سجاد و رسول و عثمان که به کسی تو فوتبال دستی میدون نمی دادن ، نمی دونم از خوشحالی بود یا ...
میوه فروش بخت برگشته که هیچ وقت رنگ شریفی و ایوب رو که قرار بود میوه ها رو صبح تحویل بگیرند ندید. من هم تو ضد حال برق رفتن بودم . خلیل هم دپرس شکست دیشب بارسلونا
دلم بیشتر واسه کاهوهای خانم ها می سوزه و صبحونه ای که هیچ وقت قرار نبود خورده بشه
و اما اونی که اول از همه از خواب بیدار شد آقای حشمتی بود و با خبر خوشحال کنندش همه رو غافلگیر کرد . بنده خدا برزه کار تو هوای سرد وبارونی صبح خودشو به سرعت به خوابگاه ایرانمهر رسونده بود ولی هیچ وقت نمیدونست که باید با یک لیوان چای تا ظهر با من پیس بازی کنه .
کلته هم جول و پلاسشو جمع کرد همون صبح رفت بندر ترکمن.عثمان که از کنسل شدن اردو خیلی خوشحال شده بود بهترین چیز براش خواب بود.
سجاد کنار لباسهای اتو کرده بختیاریش اصلا از خواب بیدار نشد . رسول هم که تا صبح سرچ علمی داشت حالا حالا خوابه . شریفی و ایوبم با کنسل شدن اردو دوباره خوابیدند.
ولی کسی که کلاسای درسشو به زور می اومد تو هوای سرد رفت اردو دانشگاه آره خلیلو میگم .
بابا بی خیال به قول شریفی چایی رو بچسب که داره سرد میشه ...