پنجره
مادرم پنجره را دوست نداشت...
با وجودی كه بهار
از همین پنجره میآمد و
مهمان دل ما میشد
مادرم پنجره را دوست نداشت...
با وجودی كه همین پنجره بود
كه به ما مژده باز آمدن چلچله ها را میداد
مادرم میترسید...
مادرم میترسید..
كه لحاف نیمه شب
از روی خواهر كوچك من پس برود
یا كه وقتی باران میبارد
گوشه قالی ما تر بشود
هر زمستان سرما
روی پیشانی مادر
خطی از غم میكاشت
پنجره شیشه نداشت...
با وجودی كه بهار
از همین پنجره میآمد و
مهمان دل ما میشد
مادرم پنجره را دوست نداشت...
با وجودی كه همین پنجره بود
كه به ما مژده باز آمدن چلچله ها را میداد
مادرم میترسید...
مادرم میترسید..
كه لحاف نیمه شب
از روی خواهر كوچك من پس برود
یا كه وقتی باران میبارد
گوشه قالی ما تر بشود
هر زمستان سرما
روی پیشانی مادر
خطی از غم میكاشت
پنجره شیشه نداشت...

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 22:35 توسط خانم خیامی فر
|
با سلام